از کنار کتابخانه عمومی می گذرم بی هوا،یاد آن روز ها می افتم…نوجوانی. با ذوق با خواهرو دختر خاله قرار کتابخانه می گذاشتیم .فکر که می کنم چه می خواندم ،می بینم تفننی می خواندم ولی برعکس خواهر آن خوره های کتاب بود ،کتاب های بزرگتر از سنش می خواند و با مامان shareمی کرد.
کمی جلوتر که می روم یک نفر را می بینم که مرا به چند سال قبل پرت می کند.با اینکه از او زیاد خوشم نمی آمد،این بار سعی می کنم درست نگاهش کنم.خاطرات تداعی می شود بعد به چند سال این ور تر می رسم .به خودم به محمد و دوستاشتن ام.به حال فکر می کنم
یک آدم پر است از گذشته،بیشتر از اینکه آدم گذشته را بسازد ؛گذشته او را می سازد!تکه تکه های گذشته بخشی از وجودش شده وهر جا با خودش به دوش می کشد.
