وقتی با هزار التماس پات رو به منطقه ممنوعه می ذاری سلول هات تنفس شون رو تند تر می کنن تا پر بشن از بوی کتاببه قسمت کتاب های زبان که می رسی پرت می شی به کتابخونه ی فیلم های مرموزی که قفسه هاش می چرخن و جابه جا می شن تا به یک دنیای مخفی متصل بشن .کتاب های جلد تخته ای با کاغذ های کاهی و نازک، کتاب های فنری با کاغذ های گلاسه و مقوایی چاپه اوریجینال … این قدر قیافه اینها متفاوت و مرموز و دوست داشتنیه که دوست داری قورت شون بدی. با حسرت نگاه می کنم و یکی یکی، با دلهره ، زیر نگاه منتظر کتاب دار برمی دارم و ورق می زنم و فقط نگاه می کنم. رمان نویسنده های شهیر ، کتاب های زبان شناسی ،متد های آموزش زبان یا ترجمه،گرامر، اطلاعات عمومی،تاریخ،جغرافیا و…
و نگاه کردن تنها کاریه که از من بر میاد، با خودم فکر می کنم خدایا روزی میاد که من بتونم این ها رو…
