از گشت و گذار توی وبلاگ ها میام.دورانی داشتیم با فضولی از این وبلاگ به اون وبلاگ و ربط دادن قضیه ها و آدم های وبلاگ و کشف رمز…

بعد ازمدت ها رفتم سروقت وبلاگ دختری همشهری که اون موقع ها بهش مضنون بودن…دختری رمانتیک و حساس بود.دیدم عقد کرده و کلی خوشحاله…. نمی دونم جرا یک دنیا خوشحال شدم، حتی این دختر رو ندیدم.

از روزگار خوشش نوشته و کلی خوشحاله

و بعد هم به  شعور نخودی خودم  فحش می دم(چامسکی چامسکی چامسکی)

عشق کافی نیست؟!

فمنین

کم برای فیلم یا کتابی گریه کردم:صحنه آخر پاپلیک انمیز،برای آیدین سمفونی مردگان و صحنه ی به هم پیچیدن کیت و سویر که جک هم ناظرش بود

اه…چه سانتی مانتال

گذشته

از کنار کتابخانه عمومی می گذرم بی هوا،یاد آن روز ها می افتم…نوجوانی. با ذوق با خواهرو دختر خاله قرار کتابخانه می گذاشتیم .فکر که می کنم چه می خواندم ،می بینم  تفننی  می خواندم  ولی برعکس خواهر آن خوره های کتاب بود ،کتاب های بزرگتر از سنش می خواند و با مامان  shareمی کرد.

کمی جلوتر که می روم یک نفر را می بینم که مرا به چند سال قبل پرت می کند.با اینکه از او زیاد خوشم نمی آمد،این بار سعی می کنم درست نگاهش کنم.خاطرات تداعی می شود  بعد به چند سال این ور تر می رسم .به خودم به محمد و دوستاشتن ام.به حال فکر می کنم

یک آدم پر است از گذشته،بیشتر از اینکه آدم گذشته را بسازد ؛گذشته او را می سازد!تکه تکه های گذشته بخشی از وجودش شده وهر جا  با خودش به دوش می کشد.

هوس چت کردم
کاش این همه ملت رو دک نکرده بودم!

تولد

شب تولد باحالی بود امشب…البته بدون حضورش هانی

با داشتن این دوستان آدم هیشوخ شاید تنها نمونه..!

استاد:همنشینی بعضی از کلمات با یکدیگه  ساختار بی معنا و غیر طبیعی رو بوجود میاره

مثلا:جیغ  از پتو بلند شد!!

و ما…!!!

الان ازدانشگاه غذا گرفتیم و قورمه سبزیه و الان بوش پیچیده تو کافی نت….الهام هم داره فحشم می ده…بچه ها هم تو خوابگاه منتظرن براشون غذا ببریم…نمی ذاره من بشینم اینترنت

فردا امتحان استادی او لنگوج داریم….هاهاها…حرص الهامه داره در میاد

واقعا زور داره بعد از روزها بیای اینترنت و هیچ چیز برا تو نباشه….همهی صندوق ها خالیه….واقعا که

سه شنبه غم انگیز

کمتر قاطی ما می شه .کتاب های روانشناسی اش (از اون کتاب های که مد شده) رو ور می داره گوشه ای هال می شینه .ظرف میوه رو کنار خودش می ذاره و تقریبا هر 3 دقیقه یک بار یک اس ام اس رد و بدل می کنه .شب ها هم به خاطر شب زنده داری ما تنهایی تو هال می خوابه.جوشانده بابونه و گل گاوزبون ِ شب اش فراموش نمیشه.همراه غذاش سالاد می خوره،یک غذای کمیاب و وقت گیر برای یک دانشجو! موهاش رو رنگ می کنه و حسابی دنیایی داره تو دلم می گفتم عجب سر خوشی داره این… ساعت 5، روزی که داشتیم می رفتیم تخت جمشید،.بچه های اتاق ما بیدار شده بودیم و دنبال مریم می گشتیم،تو هال نبود.گوشی اش رو که یک ثانیه از خودش جدا نمی کرد روی اوپن بود،این ما رو حسابی ترسونده بود.من هم دنبالش می گشتم ،یک آن ترسیدم در حمام رو باز کنم .ترسیدم جسدش رو کف حمام ببینم احتمالا از تاثیرات فیلم«یکشنبه غم انگیز»بود که چند شب قبلش دیده بودم! از اتاق بغلی سروکله اش پیدا شد.شب قبل دوستان فهمیده بودن حالش زیاد خوب نیست اون رو به اتاق خودشون برده بودند که تنها نباشه. وارد اتاق شد ، خواستم خود شیرینی کنم گفتم: ((داشتم دنبالت می کشتم یک لحظه فکر کردم خودکشی کردی و کف حمام می بینمت)) و خندیدم! چند لحظه بعد مریم همانطوری که ایستاده بود روی زمین پهن شد. اومدیم کمک ش گفت چیزی نیست بلند شد ، گفت من حالم خوب نیست نمیام و رفت اتاق بغلی که بخوابه . صدای جیغ و داد بچه ها و یا باالفضل راضیه بلند شد و تندی رفتیم اتاق کناری.همینکه از تخت بالا رفته بود که بخوابه تشنج کرده بود، از دهنش کف می اومد و سیاهی چشماش رفته بود، شدید می لرزید(به قدیمی ها حق میدم که فکر می کردن جنی شدن) . یک لحظه نگاهی به داخل اتاق انداختم لرزیدنش رو دیدم ،جرات نزدیک شدن نداشتم . دوستم رو محکم بغل گرفته بودم و می خواستم جیغ بزنم،فکر می کردم تقصیر از منه… چون اون حرف ها رو بهش زده بودم! بعد از 5 دقیقه به حالت عادی برگشت . وحشتناک ترین قسمت قضیه برای من ،بی خیالی بعدش بود.اصلا نمی دونست که چنین اتفاقی براش افتاده. دلم براش می سوخت و ازش می تریسدم ! مقابل اصرار بچه ها برای پوشیدن لباس هاش برای ویزیت اورژانس جواب می داد نه من تخت جمشید نمیام… معلوم شد که به خاطر فشار روانی و عصبی بوده ، دچار افسردگی بوده و پیش مشاور می رفته . به خاطر داشتن یک نامزدی ناموفق و یک دلیل دیگه ای که برای ما هم فاش نشد!

انگاری توتالیتر و فاشیسم و کاریزماتیک به هم ربط داره!

من گوگل و ویکی رو خیلی دوس دارم

« ورودی‌های پیشین